جان سخن من این است:«تو در اندرون خود نوری داری، پس انسانیتی برای خود فراهم کن.سخن گفتن از هرچه جز این،درازگویی است؛چراکه اگر سخن را زیاد آرایش کنید جان سخن فراموش می شود.»
عاشقی،معشوقی را دوست می داشت.روزی خدمتکار او را خواست و به معشوق پیغام فرستاد که:«آه که چنینم و چنانم ؛ تنها به تو مهر می ورزم ؛ نه آرام دارم و نه قرار ؛ چه دردها که از دوری ات می کشم؛شب پیش ، بر من چنان گذشت و امروز چنین و...»
مرد تا می توانست قصه های دور و دراز در گوش خدمتکار خواند و او را به سوی خانه ی معشوق روانه ساخت.
خدمتکار نزد معشوق آمد و گفت:«فلانی سلام رساند و گفت که مرا دریاب!»
معشوق شگفت زده پرسید:«به همین سردی گفت؟!»
خدمتکار پاسخ داد:«نه او دور و دراز گفت ، اما مقصودش همین بود که گفتم.»